تبلیغات
ღ ღ شــبــ هـــایـــ ســــرد تــــنهــایــــی ღ ღ
ღ ღ شــبــ هـــایـــ ســــرد تــــنهــایــــی ღ ღ

ღگرچه میگویند او که رفته است فراموش میشود ، اما عشق تو در دلم هیچگاه خاموش نمیشود. . . . بی اندازه دوستت دارم فراموشم نکنღ

تو می آیی
وآنچنان مرا میفهمی
كه گویی بعد از خدا
تو در من خدایی دیگری...
كه می بینی مرا
می خوانی مرا
می خواهی مرا
...
تو می آیی خستگی هایم را میفهمی...
كلافگی هایم را
بغض هایم را
تو می آیی
و تا آمدنت...
من پشت دیوار تنهاییم
روزگار میگذرانم...
تو می آیی...
میدانم......

سلام به همه ی دوستان عزیزم
به وبلاگ من خیلی خوش اومدید
در این وبلاگ رمان نوشته میشه.
این وب قانون خاصی نداره فقط جا داره چند
نکته رو ذکر کنم...
لطفا به کسی بی احترامی نکنید و از گذاشتن نظرات در پست
ثابت خودداری کنید


منتظر نظرات و انتقاد و پیشنهادهاتون هستم
دوستون دارم خلیی زیاد
امیدوارم که از داستان لذت ببرید

.
.
.
.





نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن 1393 ساعت 05:54 ب.ظ توسط melani نظرات | |

سلام به دوستان عزیزم.خوب و خوش و سلامت هستید؟
میدونم خیلی وقته آپ نکردم ولی امروز با یه آپ ویژه برگشتم
همونطور که الان دارید مشاهده می کنید عنوان داستان از رویای من
به شب های سرد تنهایی تغییر کرده
نه تنها عنوان داستان،داستان هم تا حدود زیادی عوض شده ولی خوب این داستان هم
همون ماجراهایی رو داره که قرار بود تو داستان قبلی رخ بده ولی با یه خورده تغییرات فراوان.
راستش وقتی قسمت های  داستان قبلی رو خوندم خیلی از خودم نا امید شدم..از نظرم افتضلح بود.
ولی با این حال تجربه ی اول بود.
توی این داستان من سعی کردم از نهایت احساسم استفاده کنم.
دوست دارم نظراتتون و صادقانه درباره ی این داستان بدونم که اگه جایی اشکالی داشت
تصحیح اش کنم.
حالا یه خلاصه از داستان میگم تا با شخصیت های داستان بیشتر آشنا بشید:

نقش اصلی استان در باره ی دختری به اسم ملیسااست که درست تو مهم ترین روز زندگیش
به خاطر یه قضاوت اشتباه توسط اطرافیانش بد ترین اتفاق عمرش می افته و داستان از اینجا شروع میشه.
در باره ی خانواده ی ملیسا اون در یه خانواده ی بسیار ثروتمندی متولد شده.
پدرش مشهور ترین کارگردان و عکاسه
که با خواننده ها و بازیگر های مشهور زیادی کارکرده.مادر ملیسا هم بازیگر مشهوریه
 اما بعد از ازدواجش بازیگری رو کنار گذاشته
ملیسا یه برادر بزرگ تر به اسم رایان داره که جراح قلب و
حدود 8 سال از ملیسا بزرگ تره و به دور از خانواده در فرانسه
زندگی می کنه و رابطه ی خیلی بدی هم با ملیسا داره.
ملیسا دختر خاله و پسر خاله ای به نام های دنیل و دایانا داره
 که تو سن خیلی کم مادرشون و از دست میدن و
در حال حاظر هم با پدرشو زندگی می کن
و در نهایت دوستان صمیمی به نام های رکسانا و دلارام داره که از بچگی بهترین
دوست های هم بودن و هستن.
شغل رکسانا مثل رایان جراح قلب و دلارام هم جراح مغز و اعصاب
عکس های زیر هم شخصیت های این داستان اند:



ملیسا(نقش اصلی داستان)



رکسانا(بهترین دوست ملیسا)



دلارام(بهترین دوست ملیسا)



دایانا(دختر خاله ی ملیسا)


رایان(برادر ملیسا)



دنیل(برادر دایانا و پسر خاله ی ملیسا)

برای خوندن داستان هم که برید ادامه مطلب.ا
اگه داستان بد بود دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید.
مثل همیشه منتظر نظرات و پیشنهاداتتون هستم
تا آپ بعدی خدا نگهدار

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 12:14 ب.ظ توسط melani نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت