تبلیغات
ღ ღ شــبــ هـــایـــ ســــرد تــــنهــایــــی ღ ღ - شب های سر تنهایی(قسمت اول)
ღ ღ شــبــ هـــایـــ ســــرد تــــنهــایــــی ღ ღ

ღگرچه میگویند او که رفته است فراموش میشود ، اما عشق تو در دلم هیچگاه خاموش نمیشود. . . . بی اندازه دوستت دارم فراموشم نکنღ

سلام به دوستان عزیزم.خوب و خوش و سلامت هستید؟
میدونم خیلی وقته آپ نکردم ولی امروز با یه آپ ویژه برگشتم
همونطور که الان دارید مشاهده می کنید عنوان داستان از رویای من
به شب های سرد تنهایی تغییر کرده
نه تنها عنوان داستان،داستان هم تا حدود زیادی عوض شده ولی خوب این داستان هم
همون ماجراهایی رو داره که قرار بود تو داستان قبلی رخ بده ولی با یه خورده تغییرات فراوان.
راستش وقتی قسمت های  داستان قبلی رو خوندم خیلی از خودم نا امید شدم..از نظرم افتضلح بود.
ولی با این حال تجربه ی اول بود.
توی این داستان من سعی کردم از نهایت احساسم استفاده کنم.
دوست دارم نظراتتون و صادقانه درباره ی این داستان بدونم که اگه جایی اشکالی داشت
تصحیح اش کنم.
حالا یه خلاصه از داستان میگم تا با شخصیت های داستان بیشتر آشنا بشید:

نقش اصلی استان در باره ی دختری به اسم ملیسااست که درست تو مهم ترین روز زندگیش
به خاطر یه قضاوت اشتباه توسط اطرافیانش بد ترین اتفاق عمرش می افته و داستان از اینجا شروع میشه.
در باره ی خانواده ی ملیسا اون در یه خانواده ی بسیار ثروتمندی متولد شده.
پدرش مشهور ترین کارگردان و عکاسه
که با خواننده ها و بازیگر های مشهور زیادی کارکرده.مادر ملیسا هم بازیگر مشهوریه
 اما بعد از ازدواجش بازیگری رو کنار گذاشته
ملیسا یه برادر بزرگ تر به اسم رایان داره که جراح قلب و
حدود 8 سال از ملیسا بزرگ تره و به دور از خانواده در فرانسه
زندگی می کنه و رابطه ی خیلی بدی هم با ملیسا داره.
ملیسا دختر خاله و پسر خاله ای به نام های دنیل و دایانا داره
 که تو سن خیلی کم مادرشون و از دست میدن و
در حال حاظر هم با پدرشو زندگی می کن
و در نهایت دوستان صمیمی به نام های رکسانا و دلارام داره که از بچگی بهترین
دوست های هم بودن و هستن.
شغل رکسانا مثل رایان جراح قلب و دلارام هم جراح مغز و اعصاب
عکس های زیر هم شخصیت های این داستان اند:



ملیسا(نقش اصلی داستان)



رکسانا(بهترین دوست ملیسا)



دلارام(بهترین دوست ملیسا)



دایانا(دختر خاله ی ملیسا)


رایان(برادر ملیسا)



دنیل(برادر دایانا و پسر خاله ی ملیسا)

برای خوندن داستان هم که برید ادامه مطلب.ا
اگه داستان بد بود دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید.
مثل همیشه منتظر نظرات و پیشنهاداتتون هستم
تا آپ بعدی خدا نگهدار

ملیسا:

گاهی توی زندگیت یه تصمیم هایی رو می گیری که وقتی بر می گردی و بهش فکر می کنی از خودت می پرسی چرا...چرا این کار و کردم.گاهی وقتا حتی نمیدونی کجای انتخابت اشتباه بود.هرچی می خوای بگردی و علتش و پیدا کنی به هیچ جای نمیرسی و محکم به بنبست بر خورد می کنی.گناه من مگه چی بود.چرا من.من به کی بدی کردم که باید اینطوری تقاص پس بدم.احساس خفگی می کنم.مدت هاست که اشک مهمون ناخوانده ی چشم هام شده و بدون این که من بخوام در میزنه و وارد میشه!!!میدونی دارم درد می کشم.توی اتش جهنمی افتادم که هیچ راه نجاتی پیدا نمی کنم.به هرجا که در میزنم هیچکس در و برام یاز نمی کنه.خستم از همه چیز و همه کس.دلم شکسته، زخم خورده ،زخم عمیقی که تا ته قلبت و میسوزونه و وقتی می تپه فقط یه چیز ومیخواد.اونم درد کشیدنت.میخواد بفهمی که حماقت کردی.حماقتی که تنها تورو با خودش توی اقیانوس خیانتش غرق می کنه.کاشکی می تونستم این قلب و ساکت کنم بهش بگم نزن برای کی داری میزنی.برای کی داری خودت و به درو دیوار می کوبی وقتی که صداتو نمی شنوه.صداهای دادت که پر از التماس که میگی نرو.بمون و تنهام نذار.باور کن هیچکس این التماس هات و نمی شنوه.ولی گوشش بدهکار نیست.میدونی جرم قلبم فقط یه چیزه اونم اینه که عاشق شد.اونم عاشق کسی که خیلی از این مفهوم دوره................

دایانا(دختر خاله ی ملیسا):

ملیسا سکوت می کنه و دیگه هیچی نمیگه.دوباره به همون نقطه نا معلوم خیره میشه و فقط اشک میریزه ودردهاش و دوباره تو خودش میریزه.با درد کشیدن ملیسا منم درد می کشم.درد می کشم وقتی می بینم سکوت می کنه وقتی می بینم شکایت نمیکنه.داد نمیزنه.خودش و خالی نمی کنه.شاکی نیست از هیچ چیز و هیچ کس.فقط ناراحته.و این ناراحتیش و فقط با گریه ی بی صدایی که از گوشه ی چشمش می ریخت نشون میداد. نمیدونم ملیسا چطوری این همه مقاومت می کنه.سخته..مقاومت برای این درد خیلی سخته.دل عاشقش و شکسته بودن.احساسش و تو مشت گرفتن و مثل یه اشغال انداختنش دور.غروری که هیچ کس جرعت شکستنش و نداشت و خیلی راحت مثل همون قلب شکسته ،شکستن و ولش کردن.دختری که حتی ازارش به مورچه هم نمی رسید به بدترین شکل ممکن ازار دیده بود.دختر مهربونی که مورد احترام همه بود،تو بهترین روز زندگیش بهش بی احترامی کردن.کنار ملیسا نشستم و سرش و تو آغوشم گرفتم.دست هام و دو طرف صورتش قرار میدم و سرش و بلند می کنم.ملیسا دوباره چشم از اون نقطه ی نا معلوم می گیره تو چشم من خیره میشه.پیشونیش و می بوسم و با صدای گرفته میگم:ملیسا؟تا کی.تا کی میخوای اینقدر افسرده و غمگین اینجا بشینی.باورکن اون احمق لیاقت اشک های تورو نداره.ملیس به زندگی بر گرد.سعی کن زندگی کنی.میدونم سخته.قلبت شکسته شده ولی تلاش کن.تلاش کن که دوباره تکه های شکسته قلبت و جمع کنی.باورکن...ولی بغض تو گلوم اجازه ی بیشتر حرف زدن و به من نداد.صورتش و نوازش می کنم وبدون حرف دیگه ای اتاق و ترک می کنم.....

ملیسا:

داشتم خفه میشدم.هوا رو اصلا توی شش هام حس نمی کردم. بغض خیلی بدی توی گلوم گیر کرده بود که با گذشت هر ثانیه سنگین و سنگین تر میشد. دایانا،خیلی وقته دل شکسته ام برای هیچ کس ارزش نداره.چجوری تکه های شکسته ی قلبم و جمع کنم وقتی چیزی ازش نمونده.من به خاطر یه غریبه افسرده نشدم.من برای آشنایی افسرده شدم که قبلنا فکر می کردم همه چی من توی این دنیا در اون خلاصه میشه ولی حالا..حالا برام از هر غریبه ای غریبه تره.خدایا دارم می میرم.سخته خیلی سخته که ببینی کسی که حتی حاضر بودی براش بمیری خیلی راحت خنجری و برداره و تو قلبت فرو کنه.سخته که تو چشماش نگاه کنی و ببینی نسبت به همه چیز سرد شده.نسبت به عشقت،خاطراتت و وقتی تو چشماش خیره میشی خیانت و از اون چشمایی که یه روز تمام زندگیت و دنیات بود بخونی.وقتی بفهمی که همه چیز یه دروغ بود.اون موقع است که مثل شمع ذره ذره آب میشی و ازبین میری.سرم و گذاشتم رو زانوم با یاد آوری ایلیا اشک خیلی راحت از گوشه چشمم سر خورد.هنوزم که هنوزه چشمام بی قرار نگاه اونه...ایلیا چرا؟چرا نامرد من مگه باهات چیکار کردم؟

صدای گوشیم یه لحظه قطع نمیشد.سردرد خیلی بدی داشتم و بدنم اونقدر بی جون بود که حتی توانایی اینکه چشمام و باز کنم نداشتم.تمام توانم و جمع می کنم که بلند شم.به صفحه ی گوشیم خیره میشم.دنیل(برادردایانا)بود.لبخند غمگینی به روی لبم میاد.پس هنوزم فراموش نشدم.جواب میدم:دنی؟......اما دنی سکوت می کنه.سکوتی که من و بارها تا مرز جنون برد و برگردوند..این سکوتش از این روزهای تلخ برام تلخ تر بود..اما بالاخره دنی سکوت و می شکنه و با لحن دلخوری میگه:بالاخره جواب دادی؟....دوباره بغضم گرفت.با این حرفش یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سر میخوره و رو گونه ام می افته.سکوت می کنم..یعنی حتی اگه می خواستم این سکوت لعنتی رو بشکونم چیزی نداشتم که بگم..من خیلی رنجوندمش و اینم نمیتونم هیچ جوری پنهون کنم.پس سکوت شاید توی اون لحظه بهتریم جواب بود تا نشون بدم پشیمونم.صدای نفس کشیدن دنی رو می شنیدم .انگار اونم از این سکوت کلافه بود.وقتی دید نمیخوام حرفی بزنم با دلخوری گفت:ملیسا..تا کی؟تا کی میخوای کنج اون اتاق بشینی و زانوی غم بغل کنی در حالی که اون حتی یه ذره بابت کاری که کرده پشیمون نیست.اصلا ازاوضاع شرکت خبر داری؟میدونی حقوق کارمندا عقب افتاده..کارمندا شکایت کردن و خیلی از نقشه هارو باید تا چند روز دیگه تحویل بدیم؟ (بعد لحن صداش آروم میشه و آروم میگه):ملیسا تو که اینقدر سنگ دل نبودی.برگرد.خواهش می کنم.بعدش هم بدون اینکه به من اجازه ی حرف زدن بده گوشی و قطع می کنه.مات و مبهوت به گوشی خیره میشم.لبخند غمگینی روی لبم می شینه.زمزمه مانند میگم: چرا هنوزم نگرانمی؟..به ساعت روی دیوار خیره میشم6:30رو نشون میداد.از روی تخت بلند میشم.سرم کمی گیج می رفت اما توجهی نکردم.دوش 30دقیقه ای می گیرم و لباسی انتخاب می کنم و می پوشم.و با اریش مختصری که می کنم از اتاق بیرون میام.به اطراف نگاهی می اندازم.انگار کسی خونه نبود.خونه غرق سکوت بودو تنها صدای چکمه هام این سکوت و می شکست.سرم و می اندازم پایین و راهم و به سمت پله ها کج می کنم.فکرم حسابی مشغول بود.وقتی که داشتم از کنار یکی از اتاق ها رد میشدم،در اتاق یه ضرب باز شد و شخصی سریع اومد بیرون و چون یهویی بیرون اومد محکم بهش برخورد کردم.داشتم می افتادم که سریع زیر بازوم و گرفت.خشک شدم.دروغ چراحتی برای یه لحظه نفس کشیدن هم یادم رفت.قلبم مثل گنجشک شروع کرد به تپیدن.می ترسیدم اونم صدای این تپش و بشنوه.اصلا اون کی اومد؟برای چی اومد؟بازم فرار..بازم تحمل کینه ای که نسبت به من داره و در نهایت بازم سکوت من در برابر اون. یهواحساس سرما کردم.انگار تازه متوجه موقعیتمون شده بودم.چشمام و رو هم گذاشتم.من..من هیچ وقت توی زندگیم اینقدر به اون نزدیک نبودم. دوباره برای یک لحظه اشک تو چشمام جمع شد.میخواستم تو چشماش نگاه کنم ولی.ولی ترسیدم.آره ترسیدم دوباره تو چشماش نگاه کنم و همون نفرتی که تو چشمای توسی رنگش لونه کرده رو ببینم وبغضم بشکنه.سرم و انداختم پایین و با صدایی که خودمم به زور می شنیدم گفتم: متاسفم.....رایان(برادرملیسا) هم مثل من آروم جواب داد:مهم نیست......با بهت سرم و بلند می کنم وتو چشماش خیره میشم.به گوشام اطمینان نداشتم.فکر کنم یه شوخی بود.با دقت به چشماش نگاه کردم ولی چشماش هیچ چیز و نشون نمیداد.سرد و غیرقابل نفوذ بود.مثل همیشه..وقتی دید تو چشماش خیره شدم اخمی کرد و دستم که هنوز تو دستش بود و ول کرد و 1قدم از من فاصله گرفت و یادآوری کرد:بهم قول داده بودی یادت رفت؟.....نگام و ازش گرفتم.از این حرفش رنجیدم و بغضم سنگین تر شد.زمزمه مانند گفتم:اوه..راست میگی.بهت قول داده بودم.. دوباره تو چشماش نگاه کردم.با چشم هایی که توش اشک جمع شده بود آروم گفتم:متاسفم.نمیدونستم برگشتی.خوشحالم که بعد این همه مدت دارم می بینمت.مطمئن باش تا زمانی که اینجا هستی جلوی چشمت ظاهر نمیشم.....این و بهت قول میدم.با ناراحتی نگام و ازش گرفتم و از کنارش رد شدم.سنگینی نگاهش و احساس می کردم و برای اینکه زیر نگاه سنگینش نباشم با سرعت از پله ها رفتم پایین.با دلی شکسته از خونه بیرون اومدم و با یه نفس عمیق هوای سرد زمستون و به ریه هام فرستادم که همزمان آب شدن چند دونه برف و روی صورتم حس کردم.سرم و بالا گرفته ام و با دیدن دونه های برف لبخند محوی روی لبم نشست.حتی برف هم سرمای زندگی من و درک می کرد. سریع سوار ماشینم شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.بخاطر برف و ترافیک کمی دیر به شرکت رسیدم.سریع ماشین و جلوی شرکت پارک کردم.قبل از اینکه از ماشین پیاده شم سعی کردم آرامش از دست دادم و دوباره به دست بیارم.نفس عمیقی کشیدم سرم و گذاشتم رو فرمون.احساس های مختلفی داشتم هیجان ،ترس، ناراحتی ، گیجی.مگه قلب آدم چقدر گنجایش داره؟!نمیدونستم باید چطوری همه ی این احساس هارو که مثل اتش به جونم افتاده بودن خاموش کنم.با این حال وقتی احساس کردم آروم تر شدم کیفم و از صندلی کنارم برداشتم و از ماشین پیاده شدم و به سمت شرکت رفتم.نگهبان تا چشمش به من می افته سریع به طرفم میاد.تو چشماش دریایی از ترحم موج میزد.کاش اینطوری نگام نمی کردچون بیشتر میرنجیدم.من به ترحم نیاز نداشتم.چیزی نشده بود فقط....با من من گفت:س..سل..سلام خانم..صبحتون بخیر ....سرم و به معنی سلام براش تکون دادم و سوییچ و گرفتم سمتش و جدی گفتم:ماشین و ببر پارکن.من وقت ندارم.وقتی هم که پارک کردی سوییچ و بده به سوزان...وبدون اینکه منتظر جوابی از سوی اون بشم وارد شرکت شدم.

برای اینکه زیر نگاه های خیره اطرافیانم نباشم گام های سریع تری برداشتم و خودم با سرعت خودم و به آسانسور رسوندم و با فشاردادن دکمه منتظر شدم تا بیاد پایین.انتظارم زیاد طول نکشید که در اسانسور بازشد.سرم و بلند کردم و خواستم وارد شم ولی هنوز اولین قدم و برنداشته بودم که وایستادم.

این داستان ادامه دارد................


نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 11:14 ق.ظ توسط melani نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت